توی کتابخونه ی خونه داشتم دنبال یه کتاب میگشتم که چشمم افتاد به نهج البلاغه .تو ذهنم مرور کردم که در طی این 20 سال عمرم چند بار به این کتاب مراجعه کردم؟ واقعا خجالت کشیدم. یک جوان شیعه در طی 20 سال کمتر از 5-4 دفعه به این کتاب ارزشمند مراجعه کرده.کتاب رو باز کردم شروع کردم به خواندن حکمت ها و کلمات قصار.هر چی بیشتر می خوندم بیشتر افسوس می خوردم که چرا در این 20 سال از این منبع استفاده نکرده ام.در ادامه چند تا از این حکمت ها رو میذارم.

۱-وَ قَالَ [عليه السلام] اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ يَنْظُرُ بِشَحْمٍ وَ يَتَكَلَّمُ بِلَحْمٍ وَ يَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَ يَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ .
و درود خدا بر او ، فرمود : از ويژگى هاى انسان در شگفتى مانيد ، كه : با پاره اى " پى " مى نگرد ، و با " گوشت " سخن مى گويد . و با " استخوان " مى شنود ، و از " شكافى " نَفس مى كشد!!(
۲-وَ قَالَ [عليه السلام] خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَةً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَيْكُمْ .
و درود خدا بر او ، فرمود : با مردم آن گونه معاشرت كنيد ، كه اگر مْرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد ، با اشتياق سوى شما آيند.
۳-وَ قَالَ [عليه السلام] إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ .
و درود خدا بر او ، فرمود : اگر بر دشمنت دست يافتى ، بخشيدن او را شكرانه پيروزى قرار ده.
۴-وَ قَالَ [عليه السلام] مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ يُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ .
و درود خدا بر او ، فرمود : كسى كه كردارش او را به جايى نرساند ، افتخارات خاندانش او را به جايى نخواهد رسانيد.
۵-وَ قَالَ [عليه السلام] أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ .
و درود خدا بر او ، فرمود : برترين زهد ، پنهان داشت زهد است !
۶-و قد روى عنه [عليه السلام] هذا المعنى بلفظ آخر و هو قوله
قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِى فِيهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِى قَلْبِهِ
ومعناهماواحد .
و درود خدا بر او ، فرمود : قلب احمق در دهان او ، و زبان عاقل در قلب او قرار دارد .
۷-وَ قَالَ [عليه السلام] السَّخَاءُ مَا كَانَ ابْتِدَاءً فَأَمَّا مَا كَانَ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَحَيَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ .
و درود خدا بر او، فرمود : سخاوت آن است كه تو آغاز كنى ، زيرا آنچه با درخواست داده مى شود يا از روى شرم و يا از بيم شنيدن سخن نا پسند است .
۸-وَ قَالَ [عليه السلام] لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً .
و درود خدا بر او ، فرمود : نادان را يا تُندرو و يا كُند رو مى بيني.
۹-وَ قَالَ [عليه السلام] نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ .
و درود خدا بر او ، فرمود : انسان با نَفَسى كه مى كشد ، قدمى به سوى مرگ مى رود .
۱۰-وَ قَالَ [عليه السلام] لِرَجُلٍ أَفْرَطَ فِى الثَّنَاءِ عَلَيْهِ وَ كَانَ لَهُ مُتَّهِماً أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ وَ فَوْقَ مَا فِى نَفْسِكَ .
و درود خدا بر او ، : (به شخصى كه در ستايش امام افراط كرد ، و آنچه در دل داشت نگفت).
فرمود : من كمتر از آنم كه بر زبان آوردى ، و برتر از آنم كه در دل داري.
۱۱-وَ قَالَ [عليه السلام] مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ الْحَيَّةِ لَيِّنٌ مَسُّهَا وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِى جَوْفِهَا يَهْوِى إِلَيْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ يَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ .
درود خدا بر او ، فرمود : دنياى حرام چون مار سمى است ، پوست آن نرم ولى سم كشنده در درون دارد ، نادان فريب خورده به آن مى گرايد ، و هوشمند عاقل از آن دورى گزيند.
۱۲-وَ قَالَ [عليه السلام] شَتَّانَ مَا بَيْنَ عَمَلَيْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَى تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ وَ يَبْقَى أَجْرُهُ .
درود خدا بر او ، فرمود : چقدر فاصلة بين دو عمل دور است : عملى كه لذتش مى رود و كيفر آن مى ماند ، و عملى كه رنج آن مى گذرد و پاداش آن ماندگار است!
۱۳-وَ قَالَ [عليه السلام] إِنَّ لِلَّهِ مَلَكاً يُنَادِى فِى كُلِّ يَوْمٍ لِدُوا لِلْمَوْتِ وَ اجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ وَ ابْنُوا لِلْخَرَابِ .
درود خدا بر او ، فرمود : خدا را فرشته ايست كه هر روز بانگ مى زند : بزاييد براى مردن ، و فراهم آوريد نابود شدن ، و بسازيد براى ويران گشتن.
۱۴-وَ قَالَ [عليه السلام] الدُّنْيَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ وَ النَّاسُ فِيهَا رَجُلَانِ رَجُلٌ بَاعَ فِيهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا.
درود خدا بر او ، فرمود : دنيا گذرگاه عبور است ، نه جاى ماندن ؛ و مردم در آن دو دسته اند : يكى آن كه خود را فروخت و به تباهى كشاند ، و ديگرى آن كه خود را خريد و آزاد كرد.
۱۵-وَ قَالَ [عليه السلام] مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا يَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ .
و درود خدا بر او ، فرمود : كسى كه خود را در جايگاه تهمت قرار داد ، نبايد جز خود را نكوهش كند!.
۵شنبه ی هفته ی قبل درست در هفتمین روز درگذشت مامانی عمو حاج عیسی در تصادف رانندگی به رحمت خدا رفت.نمی دانم حکمت این بلاها که بر سر ما میاد چیه ولی شاید به قول یکی از بچه ها که برای تسلیت مامانی برام اس ام اس زده بود"هر کسی از نزدیک های آدم که میره زنگ خطره واسه ما زنده ها که حواسمون رو جمع کنیم ..." این مصیبت ها زنگ خطری برای امثال من بیچاره که کمتر به مرگ فکر میکنیم باشیم.شاید هم خدا میخواد صبر ما رو آزمایش کنه . شاید هم... . دیروز که از خشت برگشتیم می خواستم در مورد عمو مطلبی بنویسم ولی اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم.شاید به خاطر اینه که هنوز باور نکردم عمو هم از پیش ما رفته آخه وقتی رسیدم اونجا ۲ ساعت بود که عمو رو خاک کرده بودن .اونجا یه قبر تازه ی بود که هنوز گل روش خشک نشده بود گفتن این قبر عموته!شاید هم چون یاد اصغر ۴ ساله و دختر های عمو میافتادم که باید یه عمر یتیم باشن نتونستم چیزی بنویسم یا اینکه یاد زن عمو میافتادم که ۲۰ سال پیش عمو اصغرم تنهاش گذاشت و شهید شد و امروز عمو عیسی.
مطلب زیر رو هادی تو وبلاگش نوشته که اینجا میذارم:
بعد از ظهر چهارشنبه، مراسم شب هفت مامانی بود. خبر آوردند عمو حاج عیسی در جاده کازران ـ «خشت» (۱) تصادف کرده است. عمو حاج علی با چشم گریان یک ماشین گرفت و رفت سمت فرودگاه. بغضم گرفت. بعد از مدتی خبر دادند که اوضاعش بهتر شده و جای نگرانی زیادی نیست. نمی دانستم راست است یا برای آرام کردن ما می گویند.
***
چهارشنبه شب، شیفت شب بودم. ساعت شش و نیم صبح پنج شنبه، تلفن زنگ زد. باز هم همان اتفاق هفته پیش: بیا خانه! باید برویم ...
و باز ترکیدن بغضی ناشی از دست دادن عزیزی دیگر. این بار باید باید به خشت می رفتیم!
***
کمتر آدمی را مانند عمو عیسی دیده ام که هم در عرصه اجتماعی فعال باشد، هم عاشقانه به فکر خانواده و خویشاوندانش باشد.
عمو عیسی تنها پسر خانواده بود که کنار حاج بی بی و باباجی در خشت مانده بود. عمو باقر، شهید و عمو اصغر، مفقود شده بودند و چهار پسر دیگر به تهران و اصفهان کوچ کرده بودند. وقتی به عمو می گفتند «در شهرهای بزرگ جای رشد داری، اینجا را رها کن!»، می گفت: تا حاج بی بی و باباجی هستند، اینجا می مانم. عشقش به همسر و فرزندانش واقعا بی نظیر بود. هیچ وقت «نه»، به دخترهایش نمی گفت. عاشقانه برای همه فامیل کار می کرد. حتی اقوام مادری ام هم او را خوب می شناختند، دوسش داشتند و در غم فراقش گریستند ...
از آن سو، زندگی اش را وقف منطقه محروم خشت کرده بود. شغلش معلمی و کشاورزی بود اما پیگیری کارهای یادواره شهدای منطقه، مسجد صاحب الزمان، آب، برق، مخابرات، کمیته امداد، زمین ورزش، راه و ... شهر خشت بخش اعظم وقتش را می گرفت. بی هیچ مزد و منتی برای شهرش و هم شهریانش دوید. بعضی وقت ها برای یک روز به تهران می آمد و بدون آنکه ما او را ببینیم باز می گشت ... و سرانجام به پاس خدماتش به خلق خدا، بیش از دو هزار نفر بدرقه اش کردند ...
روحش شاد!
پی نوشت
۱) «خشت» نام شهری است در نزدیکی کازرون با بیش از دوازده هزار نفر جمعیت. زادگاه پدری ام هست و بیش از هر جای دیگر دوسش دارم.

در حالیکه زمان زیادی از اختصاص سهمیه 100 لیتری بنزین که بنا به اصرار رحیم مشایی، رییس سازمان گردشگری ،به نام سهمیه ی سفر در رسانه ها مطرح و سپس همگانی اعلام شد(در پاچه ی دولت رفت!) نمی گذرد این دفعه قائم مقام این سازمان از احتمال ارائه بنزین ویژه زمستان خبر داد تا تلاش الهام برای اطمینان دادن به مردم که از عیدی و سهمیه ی جدید خبری نیست ناکام شود و آقای مشایی و دوستانشان یک تنه طرح سهمیه بندی بنزین که با زحمت زیاد دولت در حال نتیجه دادن بود را به فنا دادند!
دسته گل های دیگر این عزیز دل را هم هنوز فراموش نکرده ایم مثلا حضور ایشان در مراسم رقص و آواز زنان ترکیه که سر و صدای زیادی کرد(کاری ندارم که عده ای برای منافع خودشان و فشار به دولت این جنجال ها را درست کردند)
از دیگر سوتی های آقای غضنفر این بود که در جواب خبرنگار زن ترک که پرسیده بود آیا میتوانم روسری ام را بردارم، گفته است: "بله اینجا ایران آزاد است. در ایران استفاده از حجاب بدون اجبار است این یك انتخاب كاملا شخصی است"و در پاسخ خبرنگار مبنی بر این كه آیا بی حجابی و صرف نوشیدنیهای الكلی توسط توریستهای ایرانی در تركیه شما را ناراحت نمیكند، گفته است:
"نه. این مسائل شخصی است و اگر دوست دارند میتوانند هم مشروبات الكلی استفاده كنند و هم بی حجاب باشند و هم با مایو بگردند(!)"
در قضیه ی دستور ورود خانم ها به ورزشگاه هم رد پای ایشان میشود.
سفرهای مكرر بدون نتیجه و در بسیاری از موارد تضعیف كننده موقعیت و شأن دیپلماسی كشور به علت رعایت نشدن پروتكلها و اصول دیپلماتیك همچون ماجرای سفر به تركیه و نیز ملاقات با جك استراو در سفر انگلستان و همچنین سفرهای متعدد دیگر به كشورهای تایلند،هند، سنگال، مالزی، اندونزی، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، تونس و فرانسه و... كه تنها به عقد تفاهم نامههای بیضابطه، غیرمفید و تعهدآور منجر شده است و هزینه سفرها، تیم همراه و دستاوردهای این سفرها مورد سوال است.
اما سوال اساسی اینجاست که چرا احمدی نژاد که تجربه ی تعویض 4 وزیر و 2 رییس سازمان توسط او نشان داده است که با کسی تعارف ندارد حاضر به پذیرش اشتباه خود در انتخاب این غضنفر نمیشود و وی همچنان بر کرسی ریاست سازمان گردشگری تکیه داده و هر روز یک مشکل جدید برای دولت ایجاد میکند.
دفعه ی آخر که با مامانی حداحافظی میکردم نمیدونستم قراره 4 ساعت بعد تلفن خونه زنگ بخوره و با گریه ی بابا بفهم که دیگه مامانی ندارم.مامانی خیلی آروم و راحت مرد و به آرزوش رسید.با اینکه 90 سالش بود همه ی کاراش رو خودش میکرد و محتاج کسی نبود.مامانی از معدود کسانی بود که دیده بودم اینقدر برای مرگ آماده باشه.فکر همه جا رو کرده بود.حتی از قبل از انقلاب(40-30 سال پیش) تو جعفر بن علی قم یه قبر خریده بود. کفنش رو هم خریده بود و تو یه ساک آماده گذاشته بود.یه پاکت پول برای خرج کفن و دفن و مراسمات کنار گذاشته بود.اون شب ساعت 12 که مامانم زنگ زد و خبر رو داد با بابام سوار ماشین شدیم بریم اونجا.نمیدونم چه جوری تا اونجا رانندگی کردم.اشک چشمام رو پر کرده بود و یه بارهم نزدیک بود تصادف کنیم.همش به این فکر میکردم که خدا کنه بابا اشتباه شنیده باشه.شاید مامان فقط گفته حالش خیلی بده یا شاید ... . رسیدیم در خونه ی مامانی، پسر خالم رو دیدم که از بیرون اومده بوده داشت میرفت خونشون که پایین خونه ی مامانیه.خیلی عادی بود و گریه نمیکرد.امیدم زیاد شد گفتم حتما بابا اشتباه شنیده.رفتیم بالا .سکوت حاکم بر خونه داشت بهم امید میداد.دایی ها توی هال نشسته بودن و چشماشون سرخ بود.مامان و خاله ها تو اتاق مامانی بودن و صدای آروم گریشون میومد.هنوز امید داشتم چون چند ساعت قبل هم که داشتم برای آخرین بار از پیش مامانی میومدم هم آروم گریه میکردن. ولی جرات نداشتم برم تو اتاق و یا از کسی چیزی بپرسم.چند دقیقه بعد صدای مامان رو شنیدم که آروم میگفت"مامان گلم... مامان عزیزم... " خاله بلند گریه کرد و گفت "بی مادر شدیم..." اون یکی خاله آرومش کرد" آروم... همسایه خوابن... مامان ناراحت میشه همسایه ها اذیت شن!آروم ..." آخرین امیدم هم نا امید شد.مامانی رفته بود و ما رو تنها گذاشت.همین چند سال پیش بود که مامان دو تا پاکت کادو پیچ شده اورد و گفت اینا رو مامانی داده برای کادوی سر عقدت!گفته اگه خودم بودم که خودم میدم بش اگر هم نبودم از طرف من بدین به خودش و خانومش! مامانی بمیرم برات که فکر کجاها رو کرده بودی.
اون شب خاله ها دتبال قواله ی قبر میگشتن که تو یه پاکت بود.وصیت نامه هم کنارش بود و روش بزرگ نوشته بود" فرزندان عزیزم قبل از خبر کرد آشناها برای تدفین این را بخوانید" دایی وصیت نامه رو باز کرد و بلند خواند. وصیت نامه خیلی مختصر بود.عزیزانم مرا در قبری که سال ها قبل خریده ام و قواله ی آن هم هست در علی بن جعفر خاک کنید.از گذاشتن پول در کفن خودداری کنید.از پر پر کردن گل بر سر قبر خودداری کنید که راضی نیستم.(مامانی علاقه ی زیادی به گل داشتن)هزینه ی کفن و دفن و ناهار را در پاکت گذاشته ام از آن خرج کنید.از دوستان و آشناها بخواهید از من راضی باشند.کسی از من طلبی ندارد و طلب همه را داده ام اما اگر کسی گفت طلب داشته از فلان پول به او بدهید.مراسم سوم ، هفتم و چهلم با عصرانه ی مفصل اما به دور از اسراف در مسجد شفا برگزار شود.(مامانی از اسراف به شدت بدشون میومد و خیلی مراعات میکردند)500 تا روزه هم یا برایم بگیرید یا پول بدهید که برایم بگیرند.ساعت دیواری هال برای آقای سلیمانی است1 به ایشان بدهید.جارو برقی هم برای (خاله)سیمین است2.
در پاکت یه سری پول بود که روی هر کدوم نوشته ای بود.دو تا 6000 تومن که روشون نوشته بود "به دو نفری که مرا میشویند هر کدام مبلغ 6000 تومان داده شود" یه 6000 تومن هم که نوشته بود"حق شما که موقع شستن مرا نگاه میکنید"3
وصیت نامه که تموم شد همه داشتن شرشر اشک میریختن.آره مامانی فکر همه جاش رو کرده بود...
داشتیم بر میگشتیم خونه. بابا گفت به داداش و خواهرت هم خبر بده.مونده بودم کی و چه جوری این خبر رو بدم. هادی تا 7 سر کار بود و اگه اون موقع بش خبر میدادم هم از کارش میافتاد و هم اینکه کاری نمیتونست بکنه و قرار شد همون ساعت 7 بش خبر بدم که البته بابا زنگ زد و تو یه جمله همه چیز رو گفت" بیا خونه مامانی باید یه سربریم قم!" اما من مونده بودم به خواهرم چه جوری خبر بدم.90% اس ام اس هایی که بش میزدم جک و شوخی بود. میترسیدم اگه بخوام مقدمه چینی کنم فکر کنه سره کاریه و اس ام اس رو نخونه از طرفی یه دفعه هم نمیشد همچین خبری رو داد.آخر سر با این آیه شروع کردم الذین ذا اصابتهم مصیبه ، قالوا انا لله و انا الیه راجعون و بعد گفتم مامانی عزیز ...
دیروز بعد از تدفین وقتی داشتیم برمیگشتیم تهران تو ماشین احساس بدی داشتم.احساس کمبود میکردم.احساس میکردم یه چیزی رو جا گذاشتم.همش یاد صحنه ی آخر توی قبر میافتادم که برای تلقین کفن رو از رو صورت مامانی کنار زدن.مامانی از همیشه نورانی تر بود مثل ماه بود خیلی آروم بود خیلی ... هنوز هم باورم نمیشه که مامانی از پیش ما رفته.
شادی روح مامانی عزیز فاتحه
...............................................................................................
1- مامانی یه ساعت تو هال داشتن که دور وبرش هم آیه قرآن بود.دیروز تو غسالخونه از بابا پرسیدم جریان ساعت چیه؟گفت اونو وقتی دانشجو بوده از فرانسه اورده و وقتی برای فرصت مطالعاتی میخواستیم بریم گذاشته بودیم خونه ی مامانی.وقتی برگشتیم بابام که دیده بود مامانی ازش خوشش اومده به مامانی گفته اینجا باشه.مامانی هم خوشحال شده و قبول کرده ولی گفته این فقط امانته و بهتون پسش میدم!
2- مامانی یه جارو برقی داشتن که خیلی صدا میکرد.خاله جاروی خودشون رو برد گذاشت اونجا که مامانی حواسشون به این هم بود.
3- قبلا یک نفر از بستگان هم میتونست همراه جنازه بره ولی با سیستم جدید نمیشه.

عکس ها رو با عکس یکی از شاهزاده های سعودی شروع می کنم!
بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب

سلامتی آقای راننده بلند صلوات بفرست ... اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعداﺋﻬﻢ اجمعین بالاخص منافقین و ... قیافه ی مهموندارای هواپیما دیدنیه خیلی با کلاس نشستن و ابروهاشون تو همه و دارن به حال ملت بی کلاس که هواپیما رو با اتوبوس نماز جمعه اشتباه گرفتن تاسف میخورن!بعد از صحبت های چرت و پرت سرمهماندار که توضیح میداد درهای خروجی کجان و در صورت تغییر در وضعیت هوای داخل هواپیما از ماسک استفاده کنین و ... گفت خلبان هواپیما کاپیتان افتاده حال هستند.تا اسم خلبان رو گفت کل هواپیما رفت رو هوا!بعد خود خلبان میکروفون رو گرفت و شروع کرد صحبت کردن.بر عکس اسمش خیلی هم با حال بود.گفت در حین پرواز براتون توضیح میدم از کجا رد میشیم و ... بعد گفت پرواز رو کمکم(همون شوفر!) حمید خان شروع میکنه.تا اینو گفت یکی گفت سلامتی حمید خان هم صلوات!خلاصه هواپیما شروع کرد به بلند شدن و حمید خان هم که معلوم بود ناشیه دل و رودمون رو اورد تو دهنمون و کاری کرد که هر کی رو میدیدی داشت زیر لب اشهد میگفت!منم داشتم دعا میکرد کاش یه خبرنگار هم تو هواپیما باشه تا اگه حمیدخان هواپیمارو سقط کرد صدا و سیما تحویلمون بگیره! خلاصه به هر زحمتی بود هواپیما بلند شد.تو مسیر هم از اول تا آخر افتاده حال یه سره حرف میزد .هر دفعه میگفت فلان جا رو از پنجره ی سمت چپ میتونین ببینین کل 250 نفر پا میشدن میرفتن کنار پنجره ها رو سر و کله ی همدیگه تا ببینن!وقتی هم که فرود اومد همه یک صدا داد زدن"ایول ایول داش حمیدو ایول"موقع پیاده شدن هم ریخن تو کابین تا حمیدخان رو ببینن! موقع خروج از فرودگاه جده به صورت رندوم ساک های ملت رو میگشتن و اگه کتاب دعا پیدا میکردن میگرفتن.منم مونده بودم چه عکس العملی نشون بدم که ساکم رو نگردن.با توجه به تجربه ای که از نگهبانای دانشگاه سر دیدن کارت داشتم که آدم هر حالتی بگیره شک میکنن و اگه خودتو بزنی به اون راه شک میکنن اگه تحویلشون بگیری بازم شک میکنن و کارت میخوان و خلاصه هیچ قاعده ای نداره رفتم جولو و از شانسم نگشتن.بعد سوار اتوبوس ها شدیم و به سمت مدینه حرکت کردیم و حوالی 8 شب رسیدیم.مدیر کاروان گفت وایسین نماز رو با هم میریم حرم.منم با توجه به تجربه ای که داشتم میدونستم که زودتر از 10 نمیان و اون موقع هم حرم بستست .بعد از ناکامی در توجیه کردن دوستان که با هم بریم با اعتماد به نفس تمام برای اینکه کم نیارم تنها رفتم و هر 10 قدم یه علامت نشون میکردم که برگشتن گم نکنم!خلاصه رفتم و برگشتم و همون طور که حدس میزدم ملت رو 10 برده بودن و چون حرم بسته بود تو صحن نشسته بودن زیارت خونده بودن.رفتار وهابیا بعد از تهدید مراجع به تحریم عمره خیلی بهتر شده بود و کاری به ملت نداشتن و فقط موعظه میکردن و کلی هم کتاب مجانی میدادن تا شیعه ها رو هدایت کنن!بچه ها هم کار هر روزشون شده بود که هر روز برن از هر کتاب ۳-۲ تا بگیرن بیارن هتل انبار کنن!(موقعی که میخواستیم از مدینه بریم از هر کتاب 30-20 تا تو اتاق بود!).البته دو روز آخر سخت میگرفتن و سربازاشون 5-4 برابر شده بود ظاهرا یه شب 150 نفر جولو بقیع سینه زنی کردن و به خاطر این قاطی کرده بودن و سخت میگرفتن.میخواستم از بقیع بنویسم اما نمیدونم چی بگم بهتره خودتون برین واز نزدیک ببینین تا عمق مظلومیت اهل بیت رو با تموم وجود لمس کنین.
یه صبح تا ظهر هم رفتیم زیارت دوره که یه سری مسجد بود و قبرستان شهدای احد و مسجد قبا و ... . تو احد یه کوه بود که توش یه شکاف بود میگفتن پیامبر وقتی که مسلمونا شکست خوردن اونجا پنهان شدن.کاروانا رو معمولا اونجا نمیبرن ولی مدیر کاوان و آخوندمون که خیلی با حال بودن مارو بردن بالای کوه دم شکاف.یه ربعی بالا بودیم و یکی از بچه ها پرچم حزب الله رو به میچرخوند که 3 تا وهابی اومدن پایین کوه و با بلنگو گفتن بیاین پایین .نصف بچه ها رفتن پایین ولی بقیه موندن بالا تا شکاف رو ببینن.هرچی مدیر و معاون داد میزدن بیاین پایین کسی توجه نمیکرد و یه عده که جوگیر شده بودن داد زدن "یا ایهالمسلمون اتحدو اتحدو"!3-2 دقیقه بعد 8-7 تا دیگه از وهابیا هم که گویا سربازان گمنام عمر! بشون خبر داده بودن رسیدن و بعد از اینکه دیدن بچه ها نمیان پایین آخوندمون رو گرفتن و گفتن اگه نیاین میبریمش! خلاصه بعد از 5 دقیقه ملت بی خیال شدن و اومدن پایین و از مدیر کاروان یه تعهد گرفتن و آخوندمون رو آزاد کردن و رفتیم.بعد رفتیم مسجد ذوقبلتین وقتی داشتیم از برمیگشتیم با چندتا از بچه ها رفتیم عکس بگیریم که یه صحنه ی باحال دیدیم.یه دست فروشه برای جلب مشتری داشت داد میزد"خودایا خودایا تا اینقلاب مهدی خامینه ای نیگهدار"!"انرجی هسته ای حقی مسلمی ماست"!"هزار تومن هزار تومن"!!!گویا طرف از بچه های نماز جمعه بود!می خواستیم بش یاد بدیم که بگه "هاشمی هاشمی خدا نگهدار تو!" که اتوبوسا داشتن میرفتن و نشد!خلاصه مدینه هم تموم شد و شب آخر دو تیکه حولمون رو پوشیدیم که بریم مسجد شجره محرم شیم و راهی مکه شیم.چون در حالت احرام نباید بوی خوش استشمام کرد غذا رو یا عدس پولو میدن یا تن ماهی از قبلش گفته بودن اگه تن بدن بتون نمیدیم چون میریزین رو لباستون .از شانس ما هم تن دادن و شام پرید!کاروان ها معمولا باید در استراحتگاه بین راهی به نام ساسکو 45 دقیقه تا یک ساعت توقف کنن و یک عدد پپسی بخورن و قضای حاجت و ...! الحمدالله مدیر کاروانمون راننده هارو راضی کرد که نایستیم و یه سره رفتیم. برای اینکه اگه دیر به مکه میرسیدیم باید تا صبح صبر میکردیم تا بتونیم اعمال رو انجام بدیم چون به نماز صبح میخورد. ساعت 12 رسیدیم هتل وبعد از تجدید وضو برای اعمال رفتیم حرم.در مورد اعمال فقط یه نکته بگم: امام صادق در صحبتی که با یکی از یاراشون به نام شبلی داشتن یک سری از اسرار حج رو گفتن.مثلا گفتن وقتی فلان کار رو میکردی فلان نیت رو داشتی و فلان چیز رو در ذهنت داشتی و وقتی شبلی میگفته نه امام میگفتن پس انگار این عمل رو انجام ندادی! خلاصه من سعی کردم چیزهایی که امام گفتن رو حفظ کنم و در حین اعمال در ذهن داشته باشم البته همش در حد همون حفظ کردن طوطی وار بود ولی یه جا واقعا حس کردم اونم تو سعی صفا و مروه بود در مورد سعی صفا و مروه امام گفتن که آیا حس خوف و رجا بهت دست داده بود خوف از کیفر الهی و رجا به رحمت الهی و ... من این حالت رو در سعی صفا و مروه با تمام وجود حس کردم اونم به خاطر حوله ای که به عنوان لنگ دور کمرم بسته بودم! بر اثر دویدن شل شده بود و خوف این رو داشتم که هر لحظه ممکنه بیافته! و رجا به این که تا آخر بمونه و نیفته!خلاصه اعمال تموم شد و برگشتیم هتل. دو شب اول رو تو هتل خوابیدم و صبح برای نماز بیدار نشدم.دیدم این طوری نمیشه و از شبای بعد رفتم حرم خوابیدم چون اونجا آدم رو به زور بیدار میکنن! ولی خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که که بخواد تو مسجدالحرام بخوابه!طبقه ی پایین که تا میای بخوابی میان بیدارت میکنن که برو اونور بخواب میخوایم اینجا رو تمیز کنیم طبقه ی دوم رو هم پنکه هاش رو خاموش میکنن و جهنم میشه خلاصه با بدبختی شب رو به صبح میرسوندیم و صبح با صدای دلنشین آخوندا و سربازاشون که میان بالا سر آدم میگن "حَجی اَقا نمازه یالله!"از خواب بیدار میشدم واول صبحمون با قیافه ی نورانیشون شروع میشد!خلاصه یک هفته ی مکه هم در عرض یه چشم به هم زدن گذشت و روز آخر رسید.صبح که از حرم برگشتم خوابیدم یکی دو ساعتی بود که خوابیده بود که یه احساسی بم دست داد که یه عده دور و ورم هستن. چشمم رو باز کردم و یک عدد ماشین ریش تراش دیدم و 5-4 تا گرگ(رفقا) بالا سرم! تا اومدم پا شم دست و پامو گرفتن و اومدن مو هامو بزنن که داد زدم "ولله حلالتون نمیکنم!"یکی از بچه ها که گویا به اون دنیا و ... اعتقاد داشت دستمو ول کرد ولی بقیه دوستان خیلی ریلکس به کارشون ادامه دادن!خلاصه با دست آزاد شدم تلاش کردم و چند تا هم جفتک انداختم اما بالاخره مغلوب شدم و ماشین رو به موهام رسوندن اما امداد غیبی اینجا خودشو نشون داد و ماشین خراب بود و موهارو نبرید!خلاصه ما هم دور و برو نگاه کردیم ببینیم خدا بزی قوچی چیزی فرستاده که جای من موهای اونو بزنن یا نه؟!رفقا هم بیخیال شدن ولی کمرم بد جور گرفته بود و نمیتونستم حرکت کنم و مجبور شدم روز آخری رو تخت بخوابم و بعد از ظهر به زور برم و یه طواف وداع انجام بدم و به همین راحتی مکه هم تموم شد و شب هم راه افتادیم رفتیم فرودگاه جده .البته فرودگاه که چه عرض کنمفرودگاهش از ترمینال جنوب داغون تر بود!هواپیما هم نیم ساعت زودتر پرید. گویا بعد از اون بلایی که اصفهانیا سرشون اورده بودن آدم شدن.قضیه ی اصفهانیا این بوده که 18 ساعت تاخیر داشتن بعد از اینکه رسیدن از هواپیما پیاده نشدن تا بشون غرامت بدن آخرش هم هواپیمایی مجبور شد به هر کدوم یه بلیط مشهد بده تا راضی شن پیاده شن!تو هواپیما هم همون مسخره بازیای رفتنه بود با این تفاوت که مهمون داراش خوش اخلاق تر بودن و لا اقل یه لبخند صوری میزدن(هرچند که معلوم بود تو دلشون دارن فحش میدن که آی غربتی های ندید پدید که دفعه ی اولتونه هواپیما دیدین و ...!)وقتی رسیدیم مهرآباد نماز صبح بود.رفتم که نماز بخونم هنوز تو جو اونجا بودم داشت یادم میرفت مهر بزارم!خب همین جا مثل سریال های بی سر و ته تلویزیون سفرنامه ی من هم به پایان میرسه!
راستی یه نکته در مورد این سفر نامه این که چون بلد نبودم در مورد معنویات این سفر بنویسم در اینجا فقط به خزبازی ها و مطالب جالب سفر اشاره کردم !(بعدا نگین اینا رفتن اردوی سیاحتی تفریحی !)